تبليغاتX
سکوت

سکوت

مرد برای هضم دلتنگی ها گریه نمی کنه قدم می زنه ..

در راستای اصل " مرد برای هضم نامردیها گریه نمی کنه ، قدم می زنه !! "

ساعتها مثل مررررد راه رفتیم و در پایان در ناکجا آبادی به ایشان رسیدیم ...

و با ذوق زدگی بی نظیری آن را خریداری کردیم !

باشد که با دیدنش توان فوق العاده ای برای هضم نامردیها پیدا کرده و دیگری نیازی

به پیاده رویهای طولانی نباشد ...

آمین

 

پ. ن ) اگر فکر می کنید مصنوعیست کاملا در اشتباهید ...!!

پ.ن ) بعضی چیزها با هیچ راه رفتنی هضم نمی شوند تا ابد سر دل آدم می مانند ..

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:19  توسط ستایش  | 

بازم دوباره دلش گرفته ...

یا لطیف !

گله دارد ، از زمین و زمان گله دارد !

از همسر !

مادر و مادر شوهر !

خواهر و خواهر شوهر !

زن است !

زن جوانی که بیشتر از 4-23سال ندارد .

می گوید این روزها بر عکس قبل تر ها خواهان یک زندگی آرام و بدون دغدغه است !

بر خلاف قبل دوست دارد گاهی با همسرو فرزندش به پارک برود !

روسری رنگی بپوشد ! مدل موهایش را عوض کند !

از صبح توی آشپزخانه خودش را درگیر درست کردن یک غذای ساده کند !

وقت بکشد ! با تلفن مدتهای مدیدی حرف بزند و درد دل کند!

اصلا دوست دارد خاله زنک بازی در آورد !

بله ! خاله زنک بازی !

دلش می خواهد شوهرش مدام قربانش برود !

از ژانگولر بازیهای دوران نوجوانی خسته شده !

دلش یک زندگی ساده و سنتی می خواهد !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:1  توسط ستایش  | 

دلشکسته

فیلم دلشکسته را در حالی که دلمان به شدت شکسته تشریف داشت دیدیم ، داستان یک پسر مذهبی که از قضا بچه شهید هم بود ، تازه دانشجو هم بود و نقشش را یک عدد شهاب حسینی بازی می کرد و هم کلاسیش یک دختر نه چندان خشکل ، شیطان و از قضاتر دختر تک یه خانواده ی پولدار بی دین و خلاصه از این نسل سومی های ورپریده که به زمین و زمان فحش می دهند و دلشان می خواهد هر کار می خواهند ، بکنند و اگر کسی بهشان گفت عزیزم کمی آرام تر ، فدات شم یه کم موقر تر ، آن وقت است که دادشان برای از بین رفتن آزادی در این مملکت و چه و چه به آسمان است . بگذریم …
داستان از آنجا شروع می شود که این خانم و آقا همکلاسی هستند و ظاهرا که همیشه روزگار بر سر اعتقاداتشان توی کلاسهای مختلف با هم بحث دارند و هیج وقت هم به نتیجه مشترک نمی رسند …
حالا استاد فلسفه شان که دوست پدر شهید ” امیر علی ” هم هست ( هیشکی هم نمی دونه ) دو تا دوتا بچه های کلاس را صدا می زند که با هم پایان نامه بنویسند واصلا هم نظرش عوض نمی شود که جای آدمهاا را توی گروههای دونفره شان تغییر بدهد و همینه که هست ، و خب تابلو هست برای شما خواننده ی باهوش و یک پا نویسنده و کارگردان که ” امیر علی ” و همین دختره ورپریده که اسمش ” نفس ” هست رو میگذارد توی یک گروه و خلاصه اینهاا با جز و ولز و نک وناله  مجبور می شوند که بروند سر تحویل پروژه و خب بازهم شما خواننده باهوش می دانید که اگر ته ماجرا عاشق هم نشوند و دختره مذهبی نشود و بابای دختره یک عالمه پدر پسره را نسوزاند تا دخترش را بهش بدهد  ، باید به سلامتی کارگردان فیلم و به ایرانی بودنش شک کرد …
بگذریم ؛ فیلم به یک بار دیدنش می ارزد ..
اما …

شخصیت اغراق شده ی ” امیر علی ” که مثلا مذهبیست و بچه ی شهید به شدت توی ذوق می زند ، تا جایی که ما که دور از جون همگی از همین ایل و تباریم ، قاه قاه می خندیدیم که اگر ما بخواهیم مثل این رفتار کنیم ، چه خواهد شد …
امیر علی ماجرا همیشه ی خدا که یک لباس یقه آخوندی سفید تنش هست و انگار نه انگار که مذهبی ها هم دل دارند و لباسهای دیگری هم می پوشند ، تسبیحش که نگو نپرس ، توی جلسه خواستگاری هم حاضر نیست کنارش بگذارد و صحبت کردنش که یک پا کمدی تمام عیار است ، فکر کنید انگار که خط اول جبهه باشد توی جمع دوستانه اشان رفیق فابریکش را ” اخوی ” صدا می زند و بقیه هم یا ” حاجی ” هستند یا ” سید “
همه دخترهای کلاسشان را هم ” خواهر ” صدا می زند ….

یکی پیدا نشد بعد از سی سال یک فیلمی بسازد که مذهبیش مثل آدم؛ مذهبی باشد و غیر مذهبی اش چهار کلوم حرف حساب سرش بشود و خل و چل نباشد …

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:8  توسط ستایش  | 

گاهی...

گاهي از چشم هم مي افتيم، بي آنکه ايستاده باشيم روي لبه ها  يا کسي هل مان داده باشد.از چشم هم مي افتيم و نه چتر همراهمان هست، نه کسي آن پائين آغوش باز کرده ما را بگيرد. از چشم هم مي افتيم و هرچه فکر مي کنيم يادمان نمي آيد قصد خودکشي داشته باشيم.


قانوني نيست. بيخود کتابهاي جيبي خوش رنگ و لعاب روي ميز اول کتابفروشي را نگاه نکن که خيلي زياد هم شده اند. دروغتر از کتابهايي که وانمود مي کنند براي عشق قوانيني کشف کرده اند وجود ندارد!


نفیسه مرشد زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:37  توسط ستایش  | 

اسباب کشی برای هزارمین بار ...

تقریبا از دست پارسی بلاگ به درجه ی جنون رسیدم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:36  توسط ستایش  |