تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته !
تصور کن یک آدمی از صبح بیاید کنار دستت بنشیند و در حالی که هزار و یکی کار داری ، یک دستت به موبایل هست و یک دستت به موس ، در مورد خرید جهیزیه اش با تو مشورت کند و از جریانات خواستگاری و بله برونش برایت بگوید .
و دائم جریانات تکراری و مسخره و بدون کمی رنگ و بو و خاصیت را روزی دو هزار بار برایت تعریف کند و هی فک بزند فک بزند فک بزند و تو از حرفهایش فقط یک تن صدای مبهم را فقط می شنوی و اصولا چیزی از حرفهایش را متوجه نمی شوی !
و او همچنان ادامه می دهد ، حتی وقتی داری با تلفن حرف می زنی یا یک سایت خبری می خوانی یا حتی وقتی داری چیزی را یادداشت می کنی و احتیاج به تمرکز داری ، او دائم فک بزند !
حالا تصور کنید که این آدم منشی شرکت بغل دستی باشد که به دلیل بیکاری ، از صبح ولو شده باشد روی صندلی کنار دست شما و تقریبا فاصله اش با لوزالعمده شما یک سانتی متر باشد .
تصور کنید وقتی دارید ایمیل ها و آفلاین هایتان را چک می کنید یا دارید با یکی از دوستانتان در مورد مسئله ای خصوصی چت می کنید ، کسی ذل زده باشد به صفحه ی مانیتور شما !
یا وقتی دارید در مورد اغتشاشات و بحث داغ انتخابات و ... مطلب می خوانید یا بحث می کنید یا ... کسی کنار دست شما یک بند از خرید جهیزیه و مارک یخچال و اتفاقات بله برونش برایتان تعریف کند !
تصور کنید وقتی دارید با دوستتان در مورد یک مسئله ناموسی بحث تندی می کنید ، او همچنان دارد حرف می زند و گاهی ساکت می شود و به حرفهای خصوصی شما گوش می دهد و حتی نمی کند که به روی خودش نیاورد و سوال می پرسد در مورد همه چیزهایی که شما نمی خواهید در موردش صحبتی بکنید !
حالا فکر کنید که می خواهید روی یک کار مهم تمرکز کنید ، هزار تا نماد توی فکرتان هست ، می خواهید کنار هم بچینیدشان و به یک ترکیب برسید و باز این آدم به رسالتش در باب نابود کردن مغز شما ادامه می دهد .
خب ، تصور کردید ؟! به عمق فاجعه پی بردید ؟! حالا بفرمائید چطور این آدم را بدون این که ناراحت و دلزده و افسرده و خلاصه دل شکسته شود از سر خودتان بازش می کنید؟!!
