تبليغاتX
سکوت

سکوت

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته !

تصور کن یک آدمی از صبح بیاید کنار دستت بنشیند و در حالی که هزار و یکی کار داری ، یک دستت به موبایل هست و یک دستت به موس ، در مورد خرید جهیزیه اش با تو مشورت کند و از جریانات خواستگاری و بله برونش برایت بگوید .

و  دائم جریانات تکراری و مسخره و بدون کمی رنگ و بو  و خاصیت را روزی دو هزار بار برایت تعریف کند و هی فک بزند فک بزند فک بزند و تو از حرفهایش فقط یک تن صدای مبهم را فقط می شنوی و اصولا چیزی از حرفهایش را متوجه نمی شوی !

و او همچنان ادامه می دهد ، حتی وقتی داری با تلفن حرف می زنی یا یک سایت خبری می خوانی یا حتی وقتی داری چیزی را یادداشت می کنی و احتیاج به تمرکز داری ، او دائم فک بزند !

حالا تصور کنید که این آدم منشی شرکت بغل دستی باشد که به دلیل بیکاری  ، از صبح ولو شده باشد روی صندلی کنار دست شما و تقریبا فاصله اش با لوزالعمده شما یک سانتی متر باشد .

تصور کنید وقتی دارید ایمیل ها و آفلاین هایتان را چک می کنید یا دارید با یکی از دوستانتان در مورد مسئله ای خصوصی چت می کنید ، کسی ذل زده باشد به صفحه ی مانیتور شما !

یا وقتی دارید در مورد اغتشاشات و بحث داغ انتخابات و ... مطلب می خوانید یا بحث می کنید یا ... کسی کنار دست شما یک بند از خرید جهیزیه و مارک یخچال و اتفاقات بله برونش برایتان تعریف کند !

تصور کنید وقتی دارید با دوستتان در مورد یک مسئله ناموسی بحث تندی می کنید ، او همچنان دارد حرف می زند و گاهی ساکت می شود و به حرفهای خصوصی شما گوش می دهد و حتی نمی کند که به روی خودش نیاورد و سوال می پرسد در مورد همه چیزهایی که شما نمی خواهید در موردش صحبتی بکنید !

حالا فکر کنید که می خواهید روی یک کار مهم تمرکز کنید ، هزار تا نماد توی فکرتان هست ، می خواهید کنار هم بچینیدشان و به یک ترکیب برسید و باز این آدم به رسالتش در باب نابود کردن مغز شما ادامه می دهد .

خب ، تصور کردید ؟! به عمق فاجعه پی بردید ؟! حالا بفرمائید چطور این آدم را بدون این که ناراحت و دلزده و افسرده و خلاصه دل شکسته شود از سر خودتان بازش می کنید؟!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:10  توسط ستایش  | 

روزی فراخواهد رسید...

ساعت ۳ بعد از ظهر ، دارم از گرماي هوا آه و ناله ميكنم كه موبايلم زنگ مي خوره ، اون طرف خط صداي گرفته و غم زده ي يكي از دوستامه كه مي گه : زهرا رو يادته ؟مي گم كدوم زهرا؟ مي گه زهرا فلاني كه شنبه توي كانون ديديمش ، تازه بچه دار شده بود ، سريع قيافه ي زهرا جلوي چشمم نقش مي بنده ، مي گم : آره !  مي گه : امروز صبح مُرد !!

يه جيغ خفيف مي كشم و ساكت مي شم ... همه وقتهايي كه باهاش بودم ، صحبت كرده بودم ، با هم كار كرده بوديم جلوي چشمام رديف مي شه ، حتي اون روز كه دوستش خونه شون رو نشونم داد و گفت : زهرا تا چند روز ديگه ازدواج مي كنه ، اينم خونشونه .

زهرا هم مدرسه اي ما بود ، ولي خيلي كوچكتر ، شايد سه، چهار سال ، به واسطه فعاليت فرهنگي و ارتباطي كه با يكي از معلمامون داشتيم ، مدام به مدرسه سر مي زديم ، زهرا اون موقع كلاس اول دبيرستان بود ، يه دختر لاغر مردني ، با يه عينك هميشگي روي چشم و يه مهربوني خاص ! حرف گوش كن بود ، بزرگتر از سنش بود و خيلي كمكمون مي كرد !

حالا اين زهرا مرده ؛ زهرايي كه دو سه سالي مي شه خبري ازش ندارم ، مگر وقتايي كه توي مراسم ها از دور مي ديدمش .

همين هفته پيش فهميدم كه يك پسر 5 ماهه داره !

توي همين فكرا هستم كه يه مسج مياد ؛ معلم همون سالها برام نوشته ؛باور مي كني؟ همين ديروز توي اعتكاف ديدمش . بچه ي قشنگي داشت . عين خودش بود . ما بارمون رو بستيم؟ شايد نفر بعدي ...

مسج بعدي ؛ يكي ديگه از دوستاست ، نوشته : خيلي خسته ام . در مرز رواني شدنم ....

بهش زنگ مي زنم ؛ با خودم مي گم اگر يه جور خبر فوت زهرا رو بشنوه شايد از اين خستگي و افسردگي و به تعبير من ناشكري در بياد و بدونه كه الان يه گنج بزرگ به اسم زندگي داره كه به بودنش عادت كرده .

خبرو كه بهش ميدم ، مي گه : خوش به حالش ! سكوت مي كنم ، دارم دنبال يه سري جمله و كلمه مي گردم كه بتونم بهش ثابت كنم ، زندگي با همه سختيهاش فرصته و اگر اين فرصت رو از دست بديم ...

مسج معلممون رو براش مي خونم ؛ مي گه : نه ! ما كجا آماده ايم ، واسه پير شدنمون هم برنامه داريم !

تلفن دوم رو كه قطع مي كنم : هيچ جوره نمي تونم آروم بگيرم . انگار توي دلم يه آشوب شده . همه اش با خودم فكر مي كنم ؛ زهرا چقدر واسه اينده اش برنامه داشته ، چقدر آروزهاي مختلف كه داشته واسه رسيدن بهشون تلاش مي كرده ، چقدر توي سرازيري يا سربلايي دنيا بوده ؟ كجاي دنياش بوده كه مرگ متوقفش كرد و من قراره كجا متوقف بشم ؟!! نقطه پايان همه چيز !

مثل وقتي كه داري امتحان ميدي و معلم به زور برگه ي امتحان رو از زير دستت بيرون مي كشه و مي گه وقت تموم شد ؛ تو با چشمات التماسش ميكني ولي اون هيچ وقت برگه ي امتحانت رو بهت پس نميده !

ياد مرگ از اون چيزهاييه كه مثل يك كاتاليزور همه چيزو حل مي كنه ، وقتي به مرگ فكر مي كني انگار مشكلي وجود نداره ؛ همه چيز بي اهميت جلوه مي كنه ، همه دويدنها ، شور زدنها ، زياده خواهي ها ، اشكها ، لبخندها ... مگر ، مگر اون قسمتهاييش كه بخاطر خدا بوده ؛ تلاشهايي كه بخاطر خدا كرديم ، اشكهايي كه بخاطر خدا ريختيم ، حرفهايي كه بخاطر خدا زديم ، اعمالي كه به خاطر خدا انجام داديم و چقدر تعداد اين " بخاطر خدا ها " كمه !!!

شايد همين روزها نوبت من باشه !!

 

فاتحه يادتون نره !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:0  توسط ستایش  | 

انتخاب همسر يا استخدام كارمند

مي گويد : چشمانش بايد دريايي باشد .

مي گويم : دريايي را تعريف كنيد .

مي گويد : يعني برق خاصي داشته باشد .

مي گويد : سن و سالش بين 23 تا 27 سال باشد . يك روز كمتر يا بيشتر هم قابل قبول نيست .

مي گويد : حتما بايد " سيده " باشد .

مي گويد : رشته اش بايد يا مهندسي مكانيك باشد يا الكترونيك .

مي گويم : چرا؟

مي گويد : چون قرار است با كمكش يك شركت راه اندازي كنم ، رشته هاي ديگر به دردم نمي خورد .

مي گويم : شما كارمند استخدام مي كنيد يا همسر انتخاب مي كنيد؟

مي گويد : همسر هم نوعي كارمند به حساب مي آيد ، با كمي تفاوت !

مي خواهم عكس العملي نشان دهم كه مي گويد :

مردها اغلب همين اعتقاد را دارند ، فقط به زبان نمي آورند .

يك عالمه معيار عتيقه ديگر هم رديف مي كند!

دلم برايش مي سوزد ، چندتا نوار و سي دي و كتاب برايش مي فرستم و رويش مي نويسم :

اينها را بخوانيد شايد از مديرعامل بودن انصراف داديد و تصميم گرفتيد همسر باشيد .

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:48  توسط ستایش  | 

بهشت خلوت

اعتكاف، اين روزها ، مثل چند سال پيش ، پديده اي نيست كه به راحتي بشود از كنارش گذشت .

بخصوص وقتي ببيني كه ملت، براي ثبت نام، از ساعت 3 نيمه شب پشت درهاي بسته حسينيه صف بسته اند و نماز صبحشان را توي خيابان خوانده اند .

البته اگر تجربه معتكف شدن داشته باشي مي داني كه فضاي مادي اعتكاف ، اصلا فضاي راحتي نيست (1)

به اندازه يك سجاده فقط جا براي نشستن و خوابيدن  و نماز خواندن  و ... وجود دارد كه آن هم تازه به سختي و تحت شرايط خاص به دست مي آيد ...

همه چيز صف دارد ، از همان"  ب " بسم الله ورود، بايد توي صف باشي تا تحويل سحري و افطاري  و خوردن يك ليوان آب ساده و گرفتن وضو و ...

همه اينها را اضافه كنيد به گرماي غيرقابل تحمل تابستان زير سقفهاي آلومينيومي (2)

و بدتر اين كه سه روز تمام بايد حجاب داشته باشي ، البته احتياط اين است كه دائم با حجاب باشي چون هر آن ،امكان دارد يك " يااللهي" چيزي بگويند و خبر آمدن كسي از لشكر آن طرف ديوار ، براي انجام كاري ، بيايد .

 واما فضاي معنوي اعتكاف يك بهشت به تمام معناست ؛

يك بهشت خلوت !

بهترينش اين است كه بسيار كم، چرت و پرت مي شنوي ! خيلي كم يا شايد اصلا...

مي تواني سه روز را در يك خلسه ي معنوي سپري كني ، بدون اين كه مجبورباشي به دغدغه هاي ريز و درشت زندگي فكر كني ، به درس ، به آينده ، به كار ، به چكهاي پاس نشده ، به ...

روزها تنها نواي آشنايت ، ترتيل قرآن است كه البته اگر نواي آشناي زندگيت نباشد ، كم كم، بعد از يك روز انس عجيبي با آن مي گيري .

دعاي ماه رجب بعد از هر نماز، طعم برآورده شدن يك آرزوي دست نيافتني كهنه  را ميدهد ، از همان طعمهاي كم ياب كه شايد فقط يكي دوبار توي زندگي شانس چشيدنشان را داشته باشيم .

 نيمه شبهايش با يك مناجات ملايم شروع مي شود ، از آن نوع كه با شنيدنش ناخودآگاه زانوهايت را بغل مي كني ،سرت را روي دستهايت مي گذاري و به اشكهايت اجازه ميدهي هرچقدر دلشان مي خواهد عقده گشايي كنند .

بدون هيچ كسالتي ، كمتر از هر وقت ديگري ، نيازبه خوابيدن را حس مي كني ،گاهي سه ساعت هم زياد است .

صحنه هاي عجيب ، بديع و بي نظيري را مي بيني كه قول ميدهم فقط اينجا مي شود اين صحنه ها را ديد ...

بعد از نماز صبح وقت خواب اين جماعت كمياب است (3) سكوت عجيب و غريبي حاكم مي شود و تو اگر كمي بيدار بماني ، مي بيني كه عده اي ، همانها كه مي شناسيشان ، كه توي زندگي معمولي و روزهاي عادي ، كلي برو بيا دارند ، مشغول تميز كردن اطراف مسجد هستند ، جمع كردن ظرفهاي غذا ، مرتب كردن غرفه ها  ، خالي كردن سطل هاي زباله  و ... .  

اعتكاف ،يك كنكور همه جانبه اخلاقيست كه سوالهايش را خودت مي سازي و جوابهايش را فقط خودت مي داني و آخر سر هم خودت بهتر از هر كس ديگري رتبه ات را به راحتي بين اين چند هزار نفر تشخيص مي دهي !

گزينه هاي اين كنكور هم ؛ همه از همين چيزهاييست كه سالهاست پاي منبرهاي مختلف و بين سطرهاي كتب متفاوت ، شنيده و خوانده ايم كه براي آدم شدن يا حداقل كمي بهتر شدن لازم است .

گزينه ي صبر، سكوت ،اراده  ، گذشت ، رفاقت ، مهرباني، ادب ، عبادت ، تواضع و ...

اگر گزينه هايت را خوب عمل كني ؛ نتيجه اش قبولي در آرامش است ! گمشده ي اين روزها ما ؛ من ، تو ، بزرگترهايمان و همه و همه ... همه بشريت ...  

و در آخر اين كه طبق يك قانون ناگفته و نانوشته ، همه اين 25000 نفر به هم عشق مي ورزند ، فرقي نمي كند از چه قشري باشند ، شغل و تحصيلاتشان چه باشد و چگونه فكر مي كنند ، مهم اين است كه سه روز در يك بهشت خلوت ، كلي تجربه هاي زيباي مشترك داشته اند.

و البته شنيدن كي بود مثل چشيدن !(4)

 

پ.ن 1 ) طبق تحقيقات به دست آمده فقط اینجاست كه همه چيز اين قدر  mp3  است

پ.ن 2 ) چندساليست كه جا به جاي مسجد را كولر كاشته اند ، اما بخاطر جمعيت زياد و گرماي هوا ، خروجيشان بيشتر به " آه دل " مي ماند.

پ . ن 3) طبق برنامه ي ااینجا شبها تا صبح احياء برگزار مي شود و استراحت مي ماند بعد از نماز صبح .

پ . ن 4 ) با وجود همه اينها ، هميشه با ديدن اين صفهای طویل ثبت نام با خودم فكر مي كنم كه چقدر اينها آدمهاي خوبي هستند كه براي كمي با خدا بودن اينقدر مشقات را تحمل مي كنند .

تا حالا چندبار براي با خدا بودن اين قدر مايه گذاشته ايم؟!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:39  توسط ستایش  | 

آیین آینه

ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش

آیین آینه ،خود را ندیدن است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:29  توسط ستایش  | 

یاران وقت شناس

پنج شنبه !!! نشریه ی ویژه ی  اعتکاف را آورده اند برای طراحی

آن بالا ، توی شناسنامه ، اسم من به عنوان سردبیر نوشته شده !

توی دلم ذوق می کنم از این که این دفعه همه سر وقت مطالبشان را آورده اند و اصلا بدون اینکه حتی من خبر شوم ،همه مطالب جمع شده و حتی یک تماس هم مبنی برخالی بودن صفحات و نداشتن طنز و کمبود شعر مناسب و ... نداشته ام !

شروع می کنم به خواندن مطالب؛

توی صفحه فهرست ، عنواین نوشته شده و نام نویسنده یا گردآورنده ی مطلب هم جلویش خورده .

مناجات تصویری ( خودتان )

عکس و سخن آقا ( خودتان )

تبریک سیزده رجب ( خودتان )

یک مطلب برای آپارتمان نویسندگان ( خودتان )

طنز ( خودتان )

مطلب امام رضا (ع) ( خودتان )

و در آخر، خودت که می دانی وقتی نیست ، طراحیش را تا یکشنبه یک کاریش بکن  !

شما از این همه وقت شناسی  یاران ما لذت نمی برید؟!!!

اما در کل همه شان خیلی زحمت کشیدند و اجرشان با خود خود خود خدا !

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:23  توسط ستایش  | 

جواب دنیا رو میدم !

 " اگه یه غریبه بمیره و خبرش رو توی روزنامه بخونی غصه دار نمی شی . اما اگه همسایه ات بمیره چی؟ گمونم چند روزی اوقاتت تلخ می شه و خوب ، البته بعدش فراموشش می کنی .
اگه زنت بمیره چی؟ و از اون بدتر اگه زنت رو بکشن چی؟

من که می گم اون کوه یهو خراب می شه رو دلت و اگه واقعا عاشقش باشی ، اگه واقعا دوستش داشته باشی تا آخر عمر نمی تونی فراموشش کنی . حتی با خوردن هزارتا از این تلخی ها . یعنی عاشق هر کس که شدی دیگه نمی تونی فراموشش کنی . واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا . تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی راحتی ، اما همین که عاشقش شدی اون کوه می آد سراغت . واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه .
من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم . تو نمی ترسی ؟!! "

·         من گنجشک نیستم / مصطفی مستور

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:52  توسط ستایش  |